حوا بخواه تا که خدا را رها کنم

تف به روح آدم انسان نما كنم

او عاشقت نبود خدا را بهانه كرد

حوا كدام سيب بگو تا جدا كنم

آدم بدون عشق كه انسان نمي شود

من با اذان ترس عبادت چرا كنم

اقرا به اسم عشق محمد خدا يكي ست

حوا بگو بخوان به چه اسمي دعا كنم

والعصر از نبود تو خسران شروع شد

برگرد تا دوباره به تو اقتدا كنم

من تشنه ام اگر به لبم لب گذاشتي

من كل ارض را به خدا كربلا كنم

كابوس كرفس ها

در بهترين حالت زمان زيادي گذشته بود، اين را به وضوح مي شد از چاي سرد و سيگار خاكستر شده ي توي زيرسيگاري فهميد.اما به كلي نمي توانستم اين زمان از دست رفته يا بدست آمده را به ياد آورم. انگار مثل همين سيگار همه چيز در اين بين دود شده بود .
اصلا شايد در اين ميان، يك مشت از سلولهاي مغزم ، در گوشه اي از سرم، داغ كردند و وقتي آدم داغ مي كند، يا از جايي مي پرد يا از روي چيزي. و اين ها،از روي من پريدند. بي آنكه كمي توي چشمانم زل بزنند يا چيزي بگويند. سرم سوت مي كشد از اين وقفه هاي زماني كه تنها خاطراتي كه باقي مي گذارند چاي سرد شده و سيگار خاموشت هستند و نمي داني كه چه بر ذهن تو گذشته، فقط اين روزها احساس مي كنم يك روز يكي از اين پرش ها كار دستم خواهد داد.شايد وقتي سوار بر قطار گذارش مي شوم ، آنقدر طولش بدهد كه مسير خانه ام يادش برود و مرا جاي ديگري بكارد. جايي كه تعلقم را از دست بدهم و چقدر سخت است تعلق كسي از دست برود.
نور سردي از دريچه روزنامه پيچيده ي اتاق سو مي زد و خودش را روي قالي مي كشيد . پاهام انگار سالها يخ زده بودند . دستها را اهرم كردم روي دسته صندلي و خودم را كندم ، گويي كه از دهانه ي منجنيق پرتاب شوم. از اين صندلي متنفرم...
افسانه اي قديمي مي گويد در زندگاني هر فرشته روزي ست كه در آن صدايي مي شنود، صدايي هستي بخش، صدايي كه البته تنها يك صدا نيست، دم مسيحايي ست، نافه ي تبتي ست، يك صد هزار نت يك سمفوني ست، صور اسرافيل دنياي كوچكشان است، صدايي ست كه جان نداشته و داشته شان را مي ستاند و جايش عشق مي پرورد ، صدايي كه خيلي ها نبايد بشنوند ، چون گران است بر گريبانشان و ايضا گران همواره گران هم تمام مي شود.
اما من كه فرشته نبودم، اصلا راستش از اين افسانه هم به كل بي اطلاع بودم. ولي يادم هست صبح اول پاييز بود، كفشهايم را كه جفت كردم، شنيدمش، درست وسط خط فرضي بين گوشهايم، توي مغزم، بلند و رسا، درست پشت چشمهام
بعد از آن شدم قهرمان قصه هاي خودم....
ايستگاه بعد، شادمان، مسافريني كه قصد ادامه ي مسير به سمت ايستگاه شهيد كلاهدوز يا ارم سبز را دارند لطفا.... پريدم، در ايستگاهي كه شبيه هيچ كدام نيست! مترو خالي ست، يك بوق بلند و درها باز مي شوند، سردرد دارم، به سمت بيرون دويدم كه نكند اين استوانه ي ديوانه زير زميني باز توي سرم را خالي كند و مرا جايي بكارد كه هيچ چيزش به من نميخورد. ايستگاه در نهايت مطلق سكوت، متروك بود، دقيقا به همين شكل، متروك، به معناي ترك شده... بوي آدمها مي آمد، صداشان نه، اصلا انگار ميان تك تك آجرهاي يكي به يكي تك خورده آنجا يك جفت چشم مرا مي پاييدند، سرم دارد مي تركد.

همهمه مي شنيدم، به وضوح، صداهاي دور و نزديك، طوري كه انگار همه آنها آنجا باشند و من چونان روحي كه سالهاست ديگر آدمها را نمي بيند، فقط آدمها را،
چشمانم را بستم، تمام

تیکسوباکتین...روزنه ی امید

پس از چند دهه خشکسالی در زمینه کشف آنتی بیوتیک های تازه که موجب نگرانی های جدی شده بود،‌ امید می رود که کشف تازه دانشمندان آمریکایی این وضع را عوض کند.

شیوه بدیع این دانشمندان برای کشت باکتری به تولید ۲۵ آنتی بیوتیک جدید منجر شده که در این میان به خصوص یکی "خیلی نویدبخش" توصیف می شود.
 پروفسور کیم لوئیس، سرپرست تیم تحقیق، گفت:‌ "با کمک این شیوه تاکنون ۲۵ آنتی بیوتیک تازه کشف شده که در میان آنها یکی به نام تیکسوباکتین تازه ترین و نویدبخش ترین است."

او افزود:‌ "این مطالعه نشان می دهد که باکتری های کشت نشده حاوی خواصی هستند که قبلا ندیده ایم. این یک منبع نویدبخش تازه برای تولید آنتی بیوتیک هاست و امید می رود زمینه کشف آنتی بیوتیک ها را از نو فراهم کند."

آزمایش ها روی تیکسوباکتین نشان داد که برای باکتری ها سمی است، اما به بافت های بدن پستانداران آسیب نمی رساند.

این ماده باعث نابودی باکتری موسوم به ام آر اس ای در موش شد که قبلا به آنتی بیوتیک مقاومت نشان می داد.

اکنون آزمایش های انسانی لازم است.

محققان همچنین معتقدند که بعید است باکتری ها در برابر تیکسوباکتین مقاومت حاصل کنند.
این ماده چربی هایی را هدف می گیرد که برای ایجاد دیواره سلول باکتری ضروری است و دانشمندان استدلال می کنند که برای باکتری دشوار است بتواند این مشکل را دور بزند.
پروفسور لوئیس گفت: "حالا یک آنتی بیوتیک داریم که اساسا نمی شود در برابرش مقاومت حاصل کرد. این چیزی است که قبلا ندیده ایم. این آنتی بیوتیک چند حقه مختلف و مستقل دارد که امکان ایجاد مقاومت را به حداقل می رساند."

پروفسور لورا پیداک از دانشگاه بیرمنگام گفت که این یافته "حیرت انگیز و مهیج" است و این آنتی بیوتیک ابزاری پزشکی است که می تواند "معادلات را عوض کند."

به گفته دکتر لوئیس، سرپرست تیم تحقیق، آزمایش های انسانی تا حدود دو سال دیگر شروع نخواهد شد و مرحله آزمایش انسانی چند سال طول می کشد بنابراین حتی اگر این آنتی بیوتیک همه تست ها را با موفقیت بگذراند تا پنج یا شش سال دیگر در دسترس نخواهد بود.

Formula 4,5

Omeprazole suspension 2mg/mL

 

Omeprazole Capsules 20mg

 

Sodium Bicarbonate Solution 8.4%

50 

mL

 

Method
Empty the contents of the capsules into a mortar and triturate gently with about 10mL of the sodium bicarbonate solution.  A smooth paste will be formed when the enteric coating has dissolved and the drug is dispersed.  Make to volume.

 

Expiry:  15 days under refrigeration.
This is a conservative expiry date.  Studies indicate chemical stability for longer periods but stability under in-use conditions was not assessed.

 

Stability:   14 days at 24°C;  30 days at 5°C.4

 

Storage:  Omeprazole is light sensitive and storage in amber plastic or glass containers is recommended.  A colour change (to orange or black) may occur on exposure to light.6  The suspension can also be stored in plastic syringes.4

 

SHAKE THE BOTTLE  This is important as omeprazole is incompletely dissolved and partly in suspension.5

 

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم

در فضایی هستم که باران محکم خود را به پنجره می زند و فریاد ابرها درآمده.و اینجا من در احاطه ی تنهایی ام. در فضایی هستم که در آن سیم های سازم کوک یا ناکوک خوش صدا هستند.اینجا اصلا جز آنها هیچ صدایی نیست.در میان نیستی گاهی حشره ای تمام هستی ات می شود. و این بد است. این خیلی بد است.  این چیزهای خیلی بد را هر روز می بینم. گاهی گناهی را هر روز تکرار می کنم. گاهی اشتباهی را هزار بار تکرار می کنم و این ابدا زاده ی روزمرگی نیست.این زاده ی خرد و عقل است. عقلی که گناهی را بارها تجربه می کند چون شیرین است. و اشتباهی را هزار بار تکرار می کند چون هر بار به نوعی شکست شیرین تری می خورد.

هزار بار برخواستم. هزار بار زمین خوردم.هزار بار برخواستم.اینجا آسمان کوتاه تر از قد من شده است. و من هنوز ایستاده ام. حالتی دارم شبیه ناخدای کشتی میگو گیری فارست گامپ. ایستاده ام و تنها فحش می دهم. به همه ی این شکست های نیمه کاره. کاش شکست کاملی می خوردم. یک شکست کامل سگش به هزار موفقیت ناتمام شرف دارد...

سکوت را در شجریان می شکنم.دیگر شراب هم ره به خرابش نمی برد. امروز سرسام دارم. . .

یک روز تابستانی...در کوچه ی برفی.

این روزهایی که می گذرد دلم تنگ می شود. برای خیلی چیزها. به عنوان مثال در این لحظه که گوش و چشم شما را عاریت گرفته ام٬ دلم برای نمک دان خانه ی مادری ام تنگ شد. 

(الف) 

گاهی دردهامان از سرمان هم زیاد تر می شود. بعد لبریز می شویم و سر می رویم. لامصب هیچ آژیری هم نیست. یعنی ارزشمان پیش سازنده مان٬ از تشک های چینی هم کمتر بوده است(۱). بعد هم که نمیفهمیم و هی سر می رود دیگر. کاریش نمی شود کرد. دچار یک جور نوروپاتی(۲) می شوی در ناحیه ی گلوگاه سرریز شونده. بعد هی سر می روی و هی سر می روی.ولی حکایتش را نمی دانم چیست که تمام شدنی در کار نیست...بعد خسته می شوی. هر روز که می گذرد. خسته و خسته تر.اما باز تمام شدنی درکار نیست...یک آینه ی زنگار بسته می شوی که چیزی را نشان نمی دهد . تصور کن. مثل وقتهایی که آینه ٬ جیوه اش پاک می شود. نور هم با آن بی وزنی اش از وجناتت عبور می کند و رد می شود و تو باکت نیست و سرت در دستت ٬ قیلوله می کنی و چمباتمه...یاد می آوری خاطراتت را...چه بسیار تصویر در تو بوده که گویی نیست.یادت هست ولی دیگر نیست...

(ب)

هیچ کس نمی تواند انکار کند که وقتی خخخخخخخخخ را می خواند ٬ اجتماع لزج و متعفن خلط را در گلویش حس نکند. خلط هم نشدیم....کریه المنظر است.درست. اما از دیدگاه زیست شناختی استریل است. این یعنی اینکه ذات پاک و وارسته ای دارد...درست مثل خدا.  یعنی باطنش را پاک می خوانند اما نمی دانم چرا دوست داشته در هر وجود منزجر کننده ای تجلی یابد. به عنوان مثال می بایست پس از دیدن یک آکنه ی عفونی(همان جوش عفونی) روی زیباترین نقطه ی گونه ات ٬ به یاد خداوند و قدرتش بیفتی که خداوند در همه چیز متجلی ست.بگذریم.مقصود اصلی آن بود که همان خخخخخخخ را بگوییم و این محصول بدست آمده ی از انسان بهتر را روی همان آینه ی زنگار خورده تف کنی... این تنها راه توست.گاهی نتایج دیوانه کننده اند اما حقیقتا پاسخگوی نیازهای اکنون است.بی خیال

(ج)

ببین می تونی این حس رو بگیری...؟

روزی تو رو می کارند. وسط یه دشت که لذت ببری از خنکای خاک و آب. بعد تو ریشه می زنی و رشد می کنی و بالغ می شی و همه ی تلاشتو می کنی...باور کن.همه ی تلاشتو می کنی.اصلا صبح تا غروب سگ-دو می زنی که سبقت بگیری.از بغلی ت. از اون یکی و این یکی.از همشون. از خودت می زنی تا رشد کنی...تا مثلا متعالی بشی. آره .فرض کن تو یه دونه ی قهوه ای که کاشته شده و حالا همه ی تلاشتو کردی و یه درختچه شدی و میوه دادی.و اونم چه میوه ای...قهوه...خوب تا اینجا پیشونیت خیس خیس شده از تلاش ... بعد باغبون می آد و تو رو آروم آروم می چینه و هزار نفر دیگه هم تو رو دست به دست می کنن تا اون کافه ی لعنتی...که وجود خورد و له و لورده شده ات رو ریختن تویه یه ظرف. بالاخره لحظه ی موعود می رسه.همون ثانیه ای که تنت داغ می شه از اینکه قرار لذت ببخشی و همه ی تلاشها و سگ-دو زدنات به ثمر بشینه و از یه میوه ی تلخ ٬ به یک احساس قوی و شیرین تبدیل شی...الان تو دقیقا تویه یه فنجونی...داغ و داغ تر...به صدا ها گوش می دی:

- تو از اولشم همینو می خواستی.اصلا یه لحظه می تونی لا اقل ادای آدمیزاد رو در آری؟

- شیما. تو همه چیز منی. چرا بیخودی قاطی می کنی؟

- شما مردا همه همینی هستید که بودید. شبیه کرفس می مونید. از همتون متنفرم...

بعد یه صدای خیلی بد می آد و انگار سر می خوری...آره سر می خوری.....تصور می کنی روی زبانی گرم ریخته شی و بعد تا حجره حجره ی مغزش٬ تعالی پیدا کنی...اما درست همون لحظه ی ناب آخر...اون دست لعنتی شو می زنه بهت و حالا تو چی هستی...یه مشت کثافت پاشیده شده روی میز یه کافه ی خلوت. انتهای خیابان۱۲ .بلوک ۰. قبر شماره ی....آخه چی فکر می کنی؟...به یه مشت کثافت حتی قبر هم تعلق نمی گیره...تمام شد.همه چیز همین جا.همین جا جلوی چشمهای خیس و درشت شیما تمام شد.آخ که چشمانش... و تو داری می میری و در آخرین لحظه عاشقش می شوی...اما دیگر یادت نمی آید.تو فقط یک قهوه بودی. و حالا جای ات درست وسط حجم لایتناهی فضولات است...پارادایست را عشق است. بهشت برین ات را بردار و گمشو....


پی نوشت:

۱. تشک هایی که به تازگی به بازار عرضه شدند و برای مبتلایان به شب ادراری استفاده می گردند و پس از خیس شدن آلارم می دهند.

۲. نوروپاتی به زبان ساده نوعی بیماری ست که در آن ارتباط عصبی از بین رفته و احساس و پیام ها به خوبی منتقل نمی شوند.

۳. مرا حرفی ست با جانان که تا جان در بدن باشد     نمی گم بهش...اینجوری واسه هر دو مون بهتره

کافه سایکوز

تا آنجا که یادم می آید یک میز تقریبا گرد بود که حاشیه هاش خوردگی داشت. تا آنجا که یادم می آید بوی چوب با ازدحام موهوم صداها درآمیخته بود و آنچه که البته همیشگی بود صوت ثابت مکنده ی کافه بود که حجم سیاه و غلیظ دود سیگار را بیرون می راند.
من بودم و یک میز و قهوه و زیر سیگاری ام.با یک کتاب نه چندان قطور. اطرافم اما بوی هوس می آمد. بوی گس دروغ.
آنجا جایی ست که خستگی ات را می گذاری روی منوی کافه دار و او هم آن را می بندد و دوبل اسپرسو می زند و می آورد صاف می گذارد جلوی چشمانت.و تو هم به سادگی انعکاسش را درون استکان می بینی. تمامش را. ولی کافی نیست. اولین جرعه را که می نوشی تلخی اش زیر و رویت می کند و تازه حساب دستت می آید که درد آنجاست که آغاز شدی و حال باید منتظر سکه ای باشی که تکانی بخوری. درست مثل اسبهای سکه ای پارک محله مان...یادش بخیر
................................................................

اینجا کافه ی من است. می خواهم شروع کنم.دوباره.با یک سال خستگی و فهم بیشتر. همین. با من باشید.

بازگشت

خودکار را از جیبش درآورد. بیک قدیمی. فقط ماه تا ماه جوهرش عوض می شد. خودکاری می خرید و به قول خودش پوکه اش را دور می انداخت. می گفت پوکه ی خودکارش سالهاست هم صدای مغز لاجوردیش شده. رفیقش بود. خیلی از ماها رفیق داریم.بعضی هامان هم خیلی بیشتر از یکی. اما او فقط یکی داشت.رفیقش بود.زبانش بود. سنگ صبور. خودکارش . شاید تعجب کنید اما حقیقت دارد. 

تا امروز در لابلای قشنگ نویسی ها تنها انسان هایی خسته را یافته ام که کله هایی پر از سوال دارند. مثلا نویسنده می گوید :** با دنیایی پر از سوالهای بی جواب٬ خسته از همه چیز گوشه ای کز کرده ام. **

اما او سرش پر از جواب بود. می گفت سخت است برای جوابها دنبال سوال بودن. هیچ وقت درکش نکردم.او هم همین حس را به من داشت. به همین دلیل هم بود که تمام مکالمه مان به خوردن سیب زمینی روی آتش درون حلب می گذشت.

مدتی پیدایش نشد. سرش بوی مرده ها می داد این اواخر.تا امروز که روزنامه ها نوشتندش.بالاخره معروف شد.همانطور که دوست نداشت و داشت. تیتر اول صفحه ی حوادث...


سه شنبه


هواي دلهامان ابري ست...و باراني نيست در اين برهوت خشكسال و زيست مي كنيم در اين كوير نم زده و تشنه تر از هميشه...
سرفه ي خشك كه تكانم مي دهد و دهان مي گشايم از عطر پيراهنت...و زماني كه هيچ وقت دير مي نشود از نگاه تو به من..و من به تو...و تو...كه هيچ ريشه نخشكاني در اين تن خسته از خشكي سرزمينش...كه تن خود را به آتش مي زند و آب مي شود كه ريشه ات طراوت يابد...

تو آخرين نسل عشق بازي هايي كه ريه هايم به بازي ات گرفته اند و نفس گشته اي براي طراوت ساقه هاي نه چندان جوانم
تا يادم هست هستي سايه ها را سخره مي گرفتم و مي ماندم ميان دوراهي هست و نيستشان كه چيستند اين سياه جلوه هايي كه لمسشان كه مي كني نيستند و در نگاه تو متولد مي شوند...تا يادم هست سايه اي را نستانيده ام و ننگريسته ام...
خودت را من باش عزيزكم....

از بعد دیگر...

 

دنیای عجیبی ست و من اکنون نمی دانم که هستم یا نه...نفس می کشم یا در عالمی دیگر تمام دنیایم تنها مکثی ست میان یک پلک زدن ساده. یا تمام تصاویر این ۲۰ سالم تنها یک لحظه مرور خاطراتم است در بعد دیگرم.
نمی دانم .شاید اکنون پیر و فرسوده ام و کنار یک شومینه دارم یاد می آورم روزگار تراشه بودن خویش را...

 

.....................

دنیای عجیبی ست. مادامی که می نگری به یک چیز و شاید اصلا آن چیز چیزی نباشد.یا گویی وجود دارد چیزی که نمی توانی بنگری.
وقتی توتمی قلم می شود و می نگراد که به خود اثبات کند که هست...فقط همین.اصلا مهم نیست ذهن مخاطبی به بازی کلمات و عقایدت گرفته می شوند.سخنوری می کنی که بودن واقعی ات را بپذیری. فقط تو بپذیری.همین...
...............................................................................
تو تراشه ای. تراشه ای مدون که روزانه برنامه ریزی می شود. روزانه. و تو فردای هر روز آدم دیگری می شوی. خارج از تن پوشه ی دیروزه ات.
و هیچ تراشه ای نیست که بازیابی شود...خاطرات هر کسی هم لایه های مسکوت و منجمد تصاویری هستند که در گوشه ای بی آنکه روزانه تجدید شوند گنجانیده شده...
و با خاطراتت شخصیت می یابی.
واقعا اینگونه است. شخصیت ما خاطرات ماست و خاطرات ما تصاویر ذهن ما از ماست. و درک ما از ماست که شخصیتمان را می سازد...
...............................................................................
دنیای عجیبی ست که به زیبایی و زشتی درک می شود. و این دو درک می شوند.
کارگر ساده ای داشت  پدرم. کارش جوشکاری گازی بود. و او همیشه گرم بود از شدت سوختن با گاز.
گویی دمائی را حس نمی کرد.. و ذهن او دمای بالا را صرف نظر می کرد.
زیبایی و زشتی نیز اینگونه اند...
هر که از به گونه ای خاص درکشان می کند..به گونه ای که برنامه ریزی شده.
...............................................................................

دنیای عجیبی ست و من اکنون نمی دانم که هستم یا نه...نفس می کشم یا در عالمی دیگر تمام دنیایم تنها مکثی ست میان یک پلک زدن ساده. یا تمام تصاویر این ۲۰ سالم تنها یک لحظه مرور خاطراتم است در بعد دیگرم.
نمی دانم .شاید اکنون پیر و فرسوده ام و کنار یک شومینه دارم یاد می آورم روزگار تراشه بودن خویش را...