یک روز تابستانی...در کوچه ی برفی.

این روزهایی که می گذرد دلم تنگ می شود. برای خیلی چیزها. به عنوان مثال در این لحظه که گوش و چشم شما را عاریت گرفته ام٬ دلم برای نمک دان خانه ی مادری ام تنگ شد. 

(الف) 

گاهی دردهامان از سرمان هم زیاد تر می شود. بعد لبریز می شویم و سر می رویم. لامصب هیچ آژیری هم نیست. یعنی ارزشمان پیش سازنده مان٬ از تشک های چینی هم کمتر بوده است(۱). بعد هم که نمیفهمیم و هی سر می رود دیگر. کاریش نمی شود کرد. دچار یک جور نوروپاتی(۲) می شوی در ناحیه ی گلوگاه سرریز شونده. بعد هی سر می روی و هی سر می روی.ولی حکایتش را نمی دانم چیست که تمام شدنی در کار نیست...بعد خسته می شوی. هر روز که می گذرد. خسته و خسته تر.اما باز تمام شدنی درکار نیست...یک آینه ی زنگار بسته می شوی که چیزی را نشان نمی دهد . تصور کن. مثل وقتهایی که آینه ٬ جیوه اش پاک می شود. نور هم با آن بی وزنی اش از وجناتت عبور می کند و رد می شود و تو باکت نیست و سرت در دستت ٬ قیلوله می کنی و چمباتمه...یاد می آوری خاطراتت را...چه بسیار تصویر در تو بوده که گویی نیست.یادت هست ولی دیگر نیست...

(ب)

هیچ کس نمی تواند انکار کند که وقتی خخخخخخخخخ را می خواند ٬ اجتماع لزج و متعفن خلط را در گلویش حس نکند. خلط هم نشدیم....کریه المنظر است.درست. اما از دیدگاه زیست شناختی استریل است. این یعنی اینکه ذات پاک و وارسته ای دارد...درست مثل خدا.  یعنی باطنش را پاک می خوانند اما نمی دانم چرا دوست داشته در هر وجود منزجر کننده ای تجلی یابد. به عنوان مثال می بایست پس از دیدن یک آکنه ی عفونی(همان جوش عفونی) روی زیباترین نقطه ی گونه ات ٬ به یاد خداوند و قدرتش بیفتی که خداوند در همه چیز متجلی ست.بگذریم.مقصود اصلی آن بود که همان خخخخخخخ را بگوییم و این محصول بدست آمده ی از انسان بهتر را روی همان آینه ی زنگار خورده تف کنی... این تنها راه توست.گاهی نتایج دیوانه کننده اند اما حقیقتا پاسخگوی نیازهای اکنون است.بی خیال

(ج)

ببین می تونی این حس رو بگیری...؟

روزی تو رو می کارند. وسط یه دشت که لذت ببری از خنکای خاک و آب. بعد تو ریشه می زنی و رشد می کنی و بالغ می شی و همه ی تلاشتو می کنی...باور کن.همه ی تلاشتو می کنی.اصلا صبح تا غروب سگ-دو می زنی که سبقت بگیری.از بغلی ت. از اون یکی و این یکی.از همشون. از خودت می زنی تا رشد کنی...تا مثلا متعالی بشی. آره .فرض کن تو یه دونه ی قهوه ای که کاشته شده و حالا همه ی تلاشتو کردی و یه درختچه شدی و میوه دادی.و اونم چه میوه ای...قهوه...خوب تا اینجا پیشونیت خیس خیس شده از تلاش ... بعد باغبون می آد و تو رو آروم آروم می چینه و هزار نفر دیگه هم تو رو دست به دست می کنن تا اون کافه ی لعنتی...که وجود خورد و له و لورده شده ات رو ریختن تویه یه ظرف. بالاخره لحظه ی موعود می رسه.همون ثانیه ای که تنت داغ می شه از اینکه قرار لذت ببخشی و همه ی تلاشها و سگ-دو زدنات به ثمر بشینه و از یه میوه ی تلخ ٬ به یک احساس قوی و شیرین تبدیل شی...الان تو دقیقا تویه یه فنجونی...داغ و داغ تر...به صدا ها گوش می دی:

- تو از اولشم همینو می خواستی.اصلا یه لحظه می تونی لا اقل ادای آدمیزاد رو در آری؟

- شیما. تو همه چیز منی. چرا بیخودی قاطی می کنی؟

- شما مردا همه همینی هستید که بودید. شبیه کرفس می مونید. از همتون متنفرم...

بعد یه صدای خیلی بد می آد و انگار سر می خوری...آره سر می خوری.....تصور می کنی روی زبانی گرم ریخته شی و بعد تا حجره حجره ی مغزش٬ تعالی پیدا کنی...اما درست همون لحظه ی ناب آخر...اون دست لعنتی شو می زنه بهت و حالا تو چی هستی...یه مشت کثافت پاشیده شده روی میز یه کافه ی خلوت. انتهای خیابان۱۲ .بلوک ۰. قبر شماره ی....آخه چی فکر می کنی؟...به یه مشت کثافت حتی قبر هم تعلق نمی گیره...تمام شد.همه چیز همین جا.همین جا جلوی چشمهای خیس و درشت شیما تمام شد.آخ که چشمانش... و تو داری می میری و در آخرین لحظه عاشقش می شوی...اما دیگر یادت نمی آید.تو فقط یک قهوه بودی. و حالا جای ات درست وسط حجم لایتناهی فضولات است...پارادایست را عشق است. بهشت برین ات را بردار و گمشو....


پی نوشت:

۱. تشک هایی که به تازگی به بازار عرضه شدند و برای مبتلایان به شب ادراری استفاده می گردند و پس از خیس شدن آلارم می دهند.

۲. نوروپاتی به زبان ساده نوعی بیماری ست که در آن ارتباط عصبی از بین رفته و احساس و پیام ها به خوبی منتقل نمی شوند.

۳. مرا حرفی ست با جانان که تا جان در بدن باشد     نمی گم بهش...اینجوری واسه هر دو مون بهتره

کافه سایکوز

تا آنجا که یادم می آید یک میز تقریبا گرد بود که حاشیه هاش خوردگی داشت. تا آنجا که یادم می آید بوی چوب با ازدحام موهوم صداها درآمیخته بود و آنچه که البته همیشگی بود صوت ثابت مکنده ی کافه بود که حجم سیاه و غلیظ دود سیگار را بیرون می راند.
من بودم و یک میز و قهوه و زیر سیگاری ام.با یک کتاب نه چندان قطور. اطرافم اما بوی هوس می آمد. بوی گس دروغ.
آنجا جایی ست که خستگی ات را می گذاری روی منوی کافه دار و او هم آن را می بندد و دوبل اسپرسو می زند و می آورد صاف می گذارد جلوی چشمانت.و تو هم به سادگی انعکاسش را درون استکان می بینی. تمامش را. ولی کافی نیست. اولین جرعه را که می نوشی تلخی اش زیر و رویت می کند و تازه حساب دستت می آید که درد آنجاست که آغاز شدی و حال باید منتظر سکه ای باشی که تکانی بخوری. درست مثل اسبهای سکه ای پارک محله مان...یادش بخیر
................................................................

اینجا کافه ی من است. می خواهم شروع کنم.دوباره.با یک سال خستگی و فهم بیشتر. همین. با من باشید.

بازگشت

خودکار را از جیبش درآورد. بیک قدیمی. فقط ماه تا ماه جوهرش عوض می شد. خودکاری می خرید و به قول خودش پوکه اش را دور می انداخت. می گفت پوکه ی خودکارش سالهاست هم صدای مغز لاجوردیش شده. رفیقش بود. خیلی از ماها رفیق داریم.بعضی هامان هم خیلی بیشتر از یکی. اما او فقط یکی داشت.رفیقش بود.زبانش بود. سنگ صبور. خودکارش . شاید تعجب کنید اما حقیقت دارد. 

تا امروز در لابلای قشنگ نویسی ها تنها انسان هایی خسته را یافته ام که کله هایی پر از سوال دارند. مثلا نویسنده می گوید :** با دنیایی پر از سوالهای بی جواب٬ خسته از همه چیز گوشه ای کز کرده ام. **

اما او سرش پر از جواب بود. می گفت سخت است برای جوابها دنبال سوال بودن. هیچ وقت درکش نکردم.او هم همین حس را به من داشت. به همین دلیل هم بود که تمام مکالمه مان به خوردن سیب زمینی روی آتش درون حلب می گذشت.

مدتی پیدایش نشد. سرش بوی مرده ها می داد این اواخر.تا امروز که روزنامه ها نوشتندش.بالاخره معروف شد.همانطور که دوست نداشت و داشت. تیتر اول صفحه ی حوادث...