در فضایی هستم که باران محکم خود را به پنجره می زند و فریاد ابرها درآمده.و اینجا من در احاطه ی تنهایی ام. در فضایی هستم که در آن سیم های سازم کوک یا ناکوک خوش صدا هستند.اینجا اصلا جز آنها هیچ صدایی نیست.در میان نیستی گاهی حشره ای تمام هستی ات می شود. و این بد است. این خیلی بد است.  این چیزهای خیلی بد را هر روز می بینم. گاهی گناهی را هر روز تکرار می کنم. گاهی اشتباهی را هزار بار تکرار می کنم و این ابدا زاده ی روزمرگی نیست.این زاده ی خرد و عقل است. عقلی که گناهی را بارها تجربه می کند چون شیرین است. و اشتباهی را هزار بار تکرار می کند چون هر بار به نوعی شکست شیرین تری می خورد.

هزار بار برخواستم. هزار بار زمین خوردم.هزار بار برخواستم.اینجا آسمان کوتاه تر از قد من شده است. و من هنوز ایستاده ام. حالتی دارم شبیه ناخدای کشتی میگو گیری فارست گامپ. ایستاده ام و تنها فحش می دهم. به همه ی این شکست های نیمه کاره. کاش شکست کاملی می خوردم. یک شکست کامل سگش به هزار موفقیت ناتمام شرف دارد...

سکوت را در شجریان می شکنم.دیگر شراب هم ره به خرابش نمی برد. امروز سرسام دارم. . .