سه شنبه


هواي دلهامان ابري ست...و باراني نيست در اين برهوت خشكسال و زيست مي كنيم در اين كوير نم زده و تشنه تر از هميشه...
سرفه ي خشك كه تكانم مي دهد و دهان مي گشايم از عطر پيراهنت...و زماني كه هيچ وقت دير مي نشود از نگاه تو به من..و من به تو...و تو...كه هيچ ريشه نخشكاني در اين تن خسته از خشكي سرزمينش...كه تن خود را به آتش مي زند و آب مي شود كه ريشه ات طراوت يابد...

تو آخرين نسل عشق بازي هايي كه ريه هايم به بازي ات گرفته اند و نفس گشته اي براي طراوت ساقه هاي نه چندان جوانم
تا يادم هست هستي سايه ها را سخره مي گرفتم و مي ماندم ميان دوراهي هست و نيستشان كه چيستند اين سياه جلوه هايي كه لمسشان كه مي كني نيستند و در نگاه تو متولد مي شوند...تا يادم هست سايه اي را نستانيده ام و ننگريسته ام...
خودت را من باش عزيزكم....

از بعد دیگر...

 

دنیای عجیبی ست و من اکنون نمی دانم که هستم یا نه...نفس می کشم یا در عالمی دیگر تمام دنیایم تنها مکثی ست میان یک پلک زدن ساده. یا تمام تصاویر این ۲۰ سالم تنها یک لحظه مرور خاطراتم است در بعد دیگرم.
نمی دانم .شاید اکنون پیر و فرسوده ام و کنار یک شومینه دارم یاد می آورم روزگار تراشه بودن خویش را...

 

.....................

دنیای عجیبی ست. مادامی که می نگری به یک چیز و شاید اصلا آن چیز چیزی نباشد.یا گویی وجود دارد چیزی که نمی توانی بنگری.
وقتی توتمی قلم می شود و می نگراد که به خود اثبات کند که هست...فقط همین.اصلا مهم نیست ذهن مخاطبی به بازی کلمات و عقایدت گرفته می شوند.سخنوری می کنی که بودن واقعی ات را بپذیری. فقط تو بپذیری.همین...
...............................................................................
تو تراشه ای. تراشه ای مدون که روزانه برنامه ریزی می شود. روزانه. و تو فردای هر روز آدم دیگری می شوی. خارج از تن پوشه ی دیروزه ات.
و هیچ تراشه ای نیست که بازیابی شود...خاطرات هر کسی هم لایه های مسکوت و منجمد تصاویری هستند که در گوشه ای بی آنکه روزانه تجدید شوند گنجانیده شده...
و با خاطراتت شخصیت می یابی.
واقعا اینگونه است. شخصیت ما خاطرات ماست و خاطرات ما تصاویر ذهن ما از ماست. و درک ما از ماست که شخصیتمان را می سازد...
...............................................................................
دنیای عجیبی ست که به زیبایی و زشتی درک می شود. و این دو درک می شوند.
کارگر ساده ای داشت  پدرم. کارش جوشکاری گازی بود. و او همیشه گرم بود از شدت سوختن با گاز.
گویی دمائی را حس نمی کرد.. و ذهن او دمای بالا را صرف نظر می کرد.
زیبایی و زشتی نیز اینگونه اند...
هر که از به گونه ای خاص درکشان می کند..به گونه ای که برنامه ریزی شده.
...............................................................................

دنیای عجیبی ست و من اکنون نمی دانم که هستم یا نه...نفس می کشم یا در عالمی دیگر تمام دنیایم تنها مکثی ست میان یک پلک زدن ساده. یا تمام تصاویر این ۲۰ سالم تنها یک لحظه مرور خاطراتم است در بعد دیگرم.
نمی دانم .شاید اکنون پیر و فرسوده ام و کنار یک شومینه دارم یاد می آورم روزگار تراشه بودن خویش را...