هواي دلهامان ابري ست...و باراني نيست در اين برهوت خشكسال و زيست مي كنيم در اين كوير نم زده و تشنه تر از هميشه...
سرفه ي خشك كه تكانم مي دهد و دهان مي گشايم از عطر پيراهنت...و زماني كه هيچ وقت دير مي نشود از نگاه تو به من..و من به تو...و تو...كه هيچ ريشه نخشكاني در اين تن خسته از خشكي سرزمينش...كه تن خود را به آتش مي زند و آب مي شود كه ريشه ات طراوت يابد...

تو آخرين نسل عشق بازي هايي كه ريه هايم به بازي ات گرفته اند و نفس گشته اي براي طراوت ساقه هاي نه چندان جوانم
تا يادم هست هستي سايه ها را سخره مي گرفتم و مي ماندم ميان دوراهي هست و نيستشان كه چيستند اين سياه جلوه هايي كه لمسشان كه مي كني نيستند و در نگاه تو متولد مي شوند...تا يادم هست سايه اي را نستانيده ام و ننگريسته ام...
خودت را من باش عزيزكم....