در بهترين حالت زمان زيادي گذشته بود، اين را به وضوح مي شد از چاي سرد و سيگار خاكستر شده ي توي زيرسيگاري فهميد.اما به كلي نمي توانستم اين زمان از دست رفته يا بدست آمده را به ياد آورم. انگار مثل همين سيگار همه چيز در اين بين دود شده بود .
اصلا شايد در اين ميان، يك مشت از سلولهاي مغزم ، در گوشه اي از سرم، داغ كردند و وقتي آدم داغ مي كند، يا از جايي مي پرد يا از روي چيزي. و اين ها،از روي من پريدند. بي آنكه كمي توي چشمانم زل بزنند يا چيزي بگويند. سرم سوت مي كشد از اين وقفه هاي زماني كه تنها خاطراتي كه باقي مي گذارند چاي سرد شده و سيگار خاموشت هستند و نمي داني كه چه بر ذهن تو گذشته، فقط اين روزها احساس مي كنم يك روز يكي از اين پرش ها كار دستم خواهد داد.شايد وقتي سوار بر قطار گذارش مي شوم ، آنقدر طولش بدهد كه مسير خانه ام يادش برود و مرا جاي ديگري بكارد. جايي كه تعلقم را از دست بدهم و چقدر سخت است تعلق كسي از دست برود.
نور سردي از دريچه روزنامه پيچيده ي اتاق سو مي زد و خودش را روي قالي مي كشيد . پاهام انگار سالها يخ زده بودند . دستها را اهرم كردم روي دسته صندلي و خودم را كندم ، گويي كه از دهانه ي منجنيق پرتاب شوم. از اين صندلي متنفرم...
افسانه اي قديمي مي گويد در زندگاني هر فرشته روزي ست كه در آن صدايي مي شنود، صدايي هستي بخش، صدايي كه البته تنها يك صدا نيست، دم مسيحايي ست، نافه ي تبتي ست، يك صد هزار نت يك سمفوني ست، صور اسرافيل دنياي كوچكشان است، صدايي ست كه جان نداشته و داشته شان را مي ستاند و جايش عشق مي پرورد ، صدايي كه خيلي ها نبايد بشنوند ، چون گران است بر گريبانشان و ايضا گران همواره گران هم تمام مي شود.
اما من كه فرشته نبودم، اصلا راستش از اين افسانه هم به كل بي اطلاع بودم. ولي يادم هست صبح اول پاييز بود، كفشهايم را كه جفت كردم، شنيدمش، درست وسط خط فرضي بين گوشهايم، توي مغزم، بلند و رسا، درست پشت چشمهام
بعد از آن شدم قهرمان قصه هاي خودم....
ايستگاه بعد، شادمان، مسافريني كه قصد ادامه ي مسير به سمت ايستگاه شهيد كلاهدوز يا ارم سبز را دارند لطفا.... پريدم، در ايستگاهي كه شبيه هيچ كدام نيست! مترو خالي ست، يك بوق بلند و درها باز مي شوند، سردرد دارم، به سمت بيرون دويدم كه نكند اين استوانه ي ديوانه زير زميني باز توي سرم را خالي كند و مرا جايي بكارد كه هيچ چيزش به من نميخورد. ايستگاه در نهايت مطلق سكوت، متروك بود، دقيقا به همين شكل، متروك، به معناي ترك شده... بوي آدمها مي آمد، صداشان نه، اصلا انگار ميان تك تك آجرهاي يكي به يكي تك خورده آنجا يك جفت چشم مرا مي پاييدند، سرم دارد مي تركد.

همهمه مي شنيدم، به وضوح، صداهاي دور و نزديك، طوري كه انگار همه آنها آنجا باشند و من چونان روحي كه سالهاست ديگر آدمها را نمي بيند، فقط آدمها را،
چشمانم را بستم، تمام