به نام حضرت دوست كه هر چه مي كشيم از اوست...

دهانم تلخ شدست چندي.
زندگي مي كنم.
بگذر ذهن، مي خواهم براي خودم بنويسم در پنجره ي مجازيم
مخاطب را بي خيال كه نداريم..كه ندارند..كه ندارد حرف.
اصلا حرف كه مخاطب نمي خواهد.
پشم گوسفند است كه بر تنبوشه ات جاري مي شود لا كردار...
.
رفتي و متن به باطن ثقيلت را خواندي و مخاطب را بي خيال نبودي.او تو را بي خيال شد صدراي عزيز.
جماعت گوسپندان را تنها مجال جلب نظر كردنشان حكايت علف است.كار فرهنگي...!
.
امشب ياران جمع بودند و هي پشت هي شيهه ي و ان يكاد مي كشيدن و هي قصه آغاز نمي شد.
مهدي موسوي مان هم چشمانش را از ديگران قرض گرفته بود و افسار زبان را داده بود به اون آقاي چند نخ ريشي كنار در...خواجه راز را هم گراميديم!
.
دلم نمي خواهد ننويسم.
زبانم تلخ شده.
دلم تنگ.
خوابم مي آيد و ياوه مي گويم و جماعت را يابو مي خوانم.
بگذريم.
خانم سيما را به لب بگذاريم سياهيش بگيرتمان....

به نام حضرت دوست كه هر چه مي كشيم از اوست...

دهانم تلخ شدست چندي.
زندگي مي كنم.
بگذر ذهن، مي خواهم براي خودم بنويسم در پنجره ي مجازيم
مخاطب را بي خيال كه نداريم..كه ندارند..كه ندارد حرف.
اصلا حرف كه مخاطب نمي خواهد.
پشم گوسفند است كه بر تنبوشه ات جاري مي شود لا كردار...
.
رفتي و متن به باطن ثقيلت را خواندي و مخاطب را بي خيال نبودي.او تو را بي خيال شد صدراي عزيز.
جماعت گوسپندان را تنها مجال جلب نظر كردنشان حكايت علف است.كار فرهنگي...!
.
امشب ياران جمع بودند و هي پشت هي شيهه ي و ان يكاد مي كشيدن و هي قصه آغاز نمي شد.
مهدي موسوي مان هم چشمانش را از ديگران قرض گرفته بود و افسار زبان را داده بود به اون آقاي چند نخ ريشي كنار در...خواجه راز را هم گراميديم!
.
دلم نمي خواهد ننويسم.
زبانم تلخ شده.
دلم تنگ.
خوابم مي آيد و ياوه مي گويم و جماعت را يابو مي خوانم.
بگذريم.
خانم سيما را به لب بگذاريم سياهيش بگيرتمان....