۱:
سلامی می دهم و سری تکان می دهد.
همانطوری قلم را نگه داشته.نه چیزی می نویسد و نه اصلا فکری می کند...فقط دود می کند.اصلا کله اش دود می کند و از دهان بیرون می هد.اسمش را گذاشته سیگار...
انگار نه انگار که آدمی آمده باشد.در را بستم و صندلی کنار میزش را کشیدم و همانجا کنارش نشستم.
فکرش را نمی توانستم بخوانم. شاید نگران بدحالی احمد بود و یا گله داشت پیش خدا که انقدر نفس مادرش بتول تنگ شده و خلقش بسته...نمی دانم اما هرچه بود همیشه بود.
مردم ده هم کم کم دیگر کاری به کارش نداشتند..عوالمش جدا بود با خیلی ها...

۲:
غلامحسین باغبون به چاله آب می داد.بی دانه.بی هیچ نشانه.تیرکی هم آورد و کوبید همانجا...
مردم می گفتند دیوانه شده... کار و زندگی گذاشته بود کنار و ...
اما مشتی حسین می گفت امید دارد...می گفت عشقه(به فتحه ی ع و ش) دیر می آید. می گفت تاب می خورد و می آید و آنی وابسته اش می شوی و وابسته می شود.
مشتی سن و سالی دارد و من خوردم هنوز.نمی دانم .اما غلامحسین صیح کله سحری هر روز می رود و یه تنگ آب ولرم می ریزد آن تو...

۳:
آخرین کامم را گرفتم و گذاشتمش کنار سبابه. می سوخت ریه ام و سرم هاج مانده .جای دنجی بود.فقط یک سگ لنگ داشت و تا چشم کار می کرد نخل سر بریده.
چشمانم را بستم و هی یادت را قی قی کردم.
چه می خواهی از جانم؟
و باز و این به عادت دوباره سبابه پر می شود و سرم هاج می ماند و چند لحظه یادت می رود از یادم.
و بعد دوباره چشم باز می شود و سگ لنگ ولگرد و یاد تو...