خودکار را از جیبش درآورد. بیک قدیمی. فقط ماه تا ماه جوهرش عوض می شد. خودکاری می خرید و به قول خودش پوکه اش را دور می انداخت. می گفت پوکه ی خودکارش سالهاست هم صدای مغز لاجوردیش شده. رفیقش بود. خیلی از ماها رفیق داریم.بعضی هامان هم خیلی بیشتر از یکی. اما او فقط یکی داشت.رفیقش بود.زبانش بود. سنگ صبور. خودکارش . شاید تعجب کنید اما حقیقت دارد. 

تا امروز در لابلای قشنگ نویسی ها تنها انسان هایی خسته را یافته ام که کله هایی پر از سوال دارند. مثلا نویسنده می گوید :** با دنیایی پر از سوالهای بی جواب٬ خسته از همه چیز گوشه ای کز کرده ام. **

اما او سرش پر از جواب بود. می گفت سخت است برای جوابها دنبال سوال بودن. هیچ وقت درکش نکردم.او هم همین حس را به من داشت. به همین دلیل هم بود که تمام مکالمه مان به خوردن سیب زمینی روی آتش درون حلب می گذشت.

مدتی پیدایش نشد. سرش بوی مرده ها می داد این اواخر.تا امروز که روزنامه ها نوشتندش.بالاخره معروف شد.همانطور که دوست نداشت و داشت. تیتر اول صفحه ی حوادث...