تا آنجا که یادم می آید یک میز تقریبا گرد بود که حاشیه هاش خوردگی داشت. تا آنجا که یادم می آید بوی چوب با ازدحام موهوم صداها درآمیخته بود و آنچه که البته همیشگی بود صوت ثابت مکنده ی کافه بود که حجم سیاه و غلیظ دود سیگار را بیرون می راند.
من بودم و یک میز و قهوه و زیر سیگاری ام.با یک کتاب نه چندان قطور. اطرافم اما بوی هوس می آمد. بوی گس دروغ.
آنجا جایی ست که خستگی ات را می گذاری روی منوی کافه دار و او هم آن را می بندد و دوبل اسپرسو می زند و می آورد صاف می گذارد جلوی چشمانت.و تو هم به سادگی انعکاسش را درون استکان می بینی. تمامش را. ولی کافی نیست. اولین جرعه را که می نوشی تلخی اش زیر و رویت می کند و تازه حساب دستت می آید که درد آنجاست که آغاز شدی و حال باید منتظر سکه ای باشی که تکانی بخوری. درست مثل اسبهای سکه ای پارک محله مان...یادش بخیر
................................................................

اینجا کافه ی من است. می خواهم شروع کنم.دوباره.با یک سال خستگی و فهم بیشتر. همین. با من باشید.