دوستش دارم! فقط همين.....


مشتي آمدند و شعريدند....مشتي هم بيانيه دادند و فهميدند.

به نام حضرت دوست كه هر چه مي كشيم از اوست...

دهانم تلخ شدست چندي.
زندگي مي كنم.
بگذر ذهن، مي خواهم براي خودم بنويسم در پنجره ي مجازيم
مخاطب را بي خيال كه نداريم..كه ندارند..كه ندارد حرف.
اصلا حرف كه مخاطب نمي خواهد.
پشم گوسفند است كه بر تنبوشه ات جاري مي شود لا كردار...
.
رفتي و متن به باطن ثقيلت را خواندي و مخاطب را بي خيال نبودي.او تو را بي خيال شد صدراي عزيز.
جماعت گوسپندان را تنها مجال جلب نظر كردنشان حكايت علف است.كار فرهنگي...!
.
امشب ياران جمع بودند و هي پشت هي شيهه ي و ان يكاد مي كشيدن و هي قصه آغاز نمي شد.
مهدي موسوي مان هم چشمانش را از ديگران قرض گرفته بود و افسار زبان را داده بود به اون آقاي چند نخ ريشي كنار در...خواجه راز را هم گراميديم!
.
دلم نمي خواهد ننويسم.
زبانم تلخ شده.
دلم تنگ.
خوابم مي آيد و ياوه مي گويم و جماعت را يابو مي خوانم.
بگذريم.
خانم سيما را به لب بگذاريم سياهيش بگيرتمان....

به نام حضرت دوست كه هر چه مي كشيم از اوست...

دهانم تلخ شدست چندي.
زندگي مي كنم.
بگذر ذهن، مي خواهم براي خودم بنويسم در پنجره ي مجازيم
مخاطب را بي خيال كه نداريم..كه ندارند..كه ندارد حرف.
اصلا حرف كه مخاطب نمي خواهد.
پشم گوسفند است كه بر تنبوشه ات جاري مي شود لا كردار...
.
رفتي و متن به باطن ثقيلت را خواندي و مخاطب را بي خيال نبودي.او تو را بي خيال شد صدراي عزيز.
جماعت گوسپندان را تنها مجال جلب نظر كردنشان حكايت علف است.كار فرهنگي...!
.
امشب ياران جمع بودند و هي پشت هي شيهه ي و ان يكاد مي كشيدن و هي قصه آغاز نمي شد.
مهدي موسوي مان هم چشمانش را از ديگران قرض گرفته بود و افسار زبان را داده بود به اون آقاي چند نخ ريشي كنار در...خواجه راز را هم گراميديم!
.
دلم نمي خواهد ننويسم.
زبانم تلخ شده.
دلم تنگ.
خوابم مي آيد و ياوه مي گويم و جماعت را يابو مي خوانم.
بگذريم.
خانم سيما را به لب بگذاريم سياهيش بگيرتمان....


سه صحنه در کنار راوی

۱:
سلامی می دهم و سری تکان می دهد.
همانطوری قلم را نگه داشته.نه چیزی می نویسد و نه اصلا فکری می کند...فقط دود می کند.اصلا کله اش دود می کند و از دهان بیرون می هد.اسمش را گذاشته سیگار...
انگار نه انگار که آدمی آمده باشد.در را بستم و صندلی کنار میزش را کشیدم و همانجا کنارش نشستم.
فکرش را نمی توانستم بخوانم. شاید نگران بدحالی احمد بود و یا گله داشت پیش خدا که انقدر نفس مادرش بتول تنگ شده و خلقش بسته...نمی دانم اما هرچه بود همیشه بود.
مردم ده هم کم کم دیگر کاری به کارش نداشتند..عوالمش جدا بود با خیلی ها...

۲:
غلامحسین باغبون به چاله آب می داد.بی دانه.بی هیچ نشانه.تیرکی هم آورد و کوبید همانجا...
مردم می گفتند دیوانه شده... کار و زندگی گذاشته بود کنار و ...
اما مشتی حسین می گفت امید دارد...می گفت عشقه(به فتحه ی ع و ش) دیر می آید. می گفت تاب می خورد و می آید و آنی وابسته اش می شوی و وابسته می شود.
مشتی سن و سالی دارد و من خوردم هنوز.نمی دانم .اما غلامحسین صیح کله سحری هر روز می رود و یه تنگ آب ولرم می ریزد آن تو...

۳:
آخرین کامم را گرفتم و گذاشتمش کنار سبابه. می سوخت ریه ام و سرم هاج مانده .جای دنجی بود.فقط یک سگ لنگ داشت و تا چشم کار می کرد نخل سر بریده.
چشمانم را بستم و هی یادت را قی قی کردم.
چه می خواهی از جانم؟
و باز و این به عادت دوباره سبابه پر می شود و سرم هاج می ماند و چند لحظه یادت می رود از یادم.
و بعد دوباره چشم باز می شود و سگ لنگ ولگرد و یاد تو...

 

 

آیت نامه

 

من ...دیروزِ امتحان:

سالن مطالعه به میزان فوق العاده ای در افزایش فرایند خواب آلودگی موثر است.این چند روز دیگر حالم از تکه موکت بیرون آمده از فرش اتاقم هم به هم می خورد!
کرم های ابریشم هم تعطیلات دارند آخر!

من...دیشب ِ امتحان:

آلمان ۰....اسپانیا یک....حسن علیزاده جان تبریک که پیش بینی ات ماه درآمد...اصولا سوماتوتروپین ها چه بودند؟.....!

من ...فردا:

۷...شاهین گشت...لارستان بزرگ که نه اوز و بیرمی دارد و نه فرمانداری ویژه ای!!!...بوی قرمه سبزی مادر...لاریسای اجباری...عطر کباب لاری داده شده توسط دکتر تازه مان استادمان و عزیز دلمان حسین فراست....منصور محتاجی...چارچنگولی...بی۹...گرادینت گرمائی!

آیت بی غم می بارید از نوشته هام نه؟؟؟دیگه دیگه

سند را  نمک سود می کنیم...چشم نخورد

 

شوره زار شده ست..
بی لطف
چشم هایت
بی فایده است
اصلا
آب رفته است
..
و من
لباسش زار می زند
پلک
بر تن بینایی ام
..
معشوق جان به بهاران را بی خیال
کمی آب در آبشخورمان باشد
تمام فلسفه های نمادینم به هم می خورد

یکی رد شد و این شعر را نوشت..روی دیواری..دلم خواست بخوانمش.همه خواندند و هی قی کردند و گذشتند.اما زیر پوستش دنبال چیزی می گشتم.و امروز پیدایش کردم.
بی خیال.

اپرای آفرینش

وقتی کشیده صدایی نوای اپرایی را ترتیل می کرد، چه یادهایی که مرا زندگی نرویانید.

.......................................................

آدم
کنار جویی
خاک
به کناره ی جویی
گِل
سرشته به سبزینه ی گیاهی علفی
در کناره ی آبی
به جویی
آفریده شد

و بعد کلی نشست
و هی خندید و خندید
و خندید
و بعد نالید
که چرا می بایست اصلا گلی سرشته می شد.

آدمی ست دیگر
دمی که مزاج می خورد
دمی هم از مزاج می گیرد

وحال این حال را هزار فرقه ی فلسفی شان
تحسین و تبریک می گویند

........................................................


خرم شهر را آزاد کرد

صحنه اول: خرم شهر! را خدا آزاد کرد

بعضا به کشتن داده شدند و بعضی مردند و برخی شهید...که هستند و خواهند بود.
خوشا آنانکه به کشتن داده شدند و مردند و بعضا شهید.
خوشا کسانی که مرگ بی گلوله را ندیدند...که بغضشان بمیراندشان.
خوشا آنانکه جایمان را خالی نکردند ؛ که سینه مان ز درد نبودنشان و ز درد فواید بودنشان آتش بگیرد.
ولی کلا دمشان گرم....!


صحنه دوم:

بعضا به درک واصل شدند. دوزخ...
دوزخشان را عشق است.
خوشا آنان که ماندند و ز آتش نترسیدند و شمع گشتند.
ایستاده ایم چو شمع...مترسانید ز آتش هاتان...


ما به خرداد پر از حادثه...بی خیال!


   هر کسی گفت و گوئی دارد. با خودش.با نگاه خودش.با صدای خودش.با نگاههای بی صدای دیگرانه اش.و شاید هم صداهای بدون نگاه...
هرکسی روزانه به رنجی روانه می شود.رنجی که می برد که فقط برده باشد.!صداهای واژگونه می شنود که فقط شنیده باشد و راههای خاکی می رود که رفته....
هر کسی دنیایی دارد. که بی خویشتن خویش ، مجال خویشاوندی با دیگری ندارد.
........................
در دنیایمان به گفت می پردازیم که رنجی پدید آید و آنوقت صیغه ی مضارع گفت هامان را مدام از آن رنج در مخیله مان تکرار کنیم.
خرداد هم آمد.یعنی دارد می آید.
آرام آرام بر این کلید ها می کوبم که صدای زیرشان خبه گردد و خفتگی شبانه دوستانم نشکند.مداحی فاطمه را فریاد می کند.و پرچم های سیاهشان را و لباس هاشان را و عریانی نفسشان را می توان تصور کرد.
و اینکه از آن در که برون آیند ؛ لخته ی کثافت هاشان را می توانند تف کنند و به ریش دیگران غیر مومن بخندند که بهشتی شده اند و آنهای دیگر را عذابی سخت هولناک است.!
.........................
هر کسی صدایی می شنود. آنگونه که توان شنیدن دارد.
هرکسی فریاد می کند. آنگونه که توان فریاد کشیدن دارد.
هرکسی صدایی که می شنود را فریاد می کند.آنگونه که توان مبارزه کردن دارد.
.........................
و گاه دلت برای خودت تنگ می شود.
و گاه دلت برای کس دیگری...
و گاه دلت برای دلت..
و صدایت برای صدایت...
و گاه دلت را برای خودت تنگ می کند..آنکه دلش با همه ی آینه ها نسبت داشت!
بگذریم..
..............................................................

همه گرد مسجد و صومعه


.
بارها تقاص کلمات را نماز گزارده ایم!.
باز هم می نویسیم.


صحنه اول:
صدای کاشکی ها هم می آید اینجا عمو عباس. کاکتوس های آفتاب خورده و خش خش آرشه ی ویولن محمد زیر پایم. اسماعیل ..نوستالژی لنگ می اندازد و سیگار می مکد و به ریش تو می خندد.
همه چی آرومه...من چقدر خوشبختم.
....................................................

صحنه دوم:
ززززززززززززززززززز... اه که حالم را بد می گیرد این جابجائی انگشتانه ی کلایدمن. تو! و یک صبح زیبا.
صاف می کند صدایش را که خلط چرکین دوده خورده ی هزارتوی حنجره اش ..بهانه دست او ندهد.
امروز محمد هم بهتر می زند..آرمان که سر سیگارش همیشه در کائنات کوچکش می چرخد.
بعد هم نوبت به ستایش صبحگاهی پروردگار می رسد.
ادایش می کنم...سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
.....................................................

صحنه یکی مانده به آخر:
دالتون ها نشسته ایم...من و رسول و هامد و مسعود.
کاش تو نبودی.
راستی.
امروز میدون پردیس...
به مناسبت قدم رنجه ی آقا به خطه مذهبی فارس شربت می دادند و  ما هر سر کشیدیم به یاد مستی های ته کشیده مان.....
...................................................

راستی ..امروز قاسمی شد فرماندار شیراز..مدیر نظارت بر انتخابات استان فارس بود.
...................................................
بهمن بیگی هم رفت. شما فهمیدید؟