سند را نمک سود می کنیم...چشم نخورد
شوره زار شده ست..
بی لطف
چشم هایت
بی فایده است
اصلا
آب رفته است
..
و من
لباسش زار می زند
پلک
بر تن بینایی ام
..
معشوق جان به بهاران را بی خیال
کمی آب در آبشخورمان باشد
تمام فلسفه های نمادینم به هم می خورد
یکی رد شد و این شعر را نوشت..روی دیواری..دلم خواست بخوانمش.همه خواندند و هی قی کردند و گذشتند.اما زیر پوستش دنبال چیزی می گشتم.و امروز پیدایش کردم.
بی خیال.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:39 توسط معین ناصریان
|